مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

132

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

لشگريان نيز سوار شدند و بميدان درآمدند . ملك ، دليران را فرمود كه نيزه‌بازى كنند . شجاعان عجم با يكديگر ببازى مشغول شدند . غريب گفت : اى ملك ، قصد من اينست كه با يلان عجم بازى كنم . ولى مرا شرطى هست و آن شرط اينست كه نيزهء بىسنان به من دهند و كهنهء زعفران آلوده بر سر نيزهء من بيندازند و هر شجاعى كه ترا هست ، بمبارزت برآيد و نيزهء با سنان بردارد . و اگر او بر من غالب آيد ، من خون خود بر وى حلال كنم و اگر به دو چيره شوم ، در سينهء او با زعفران ، علامتى بگذارم . آنگاه ملك بانگ به نقيب لشگر زد كه نامداران لشگر را جدا كند . هزار و دويست تن از بزرگان لشگر برگزيد و ملك به زبان مخصوص بايشان گفت : هركس اين بدوى را بكشد ، آنچه تمنا دارد ، بجا آورم . آنگاه دليران پيش رفتند و بغريب حمله كردند . غريب ، توكل بخداى يگانه كرده ، از ابراهيم خليل يارى جست . دليرى كه بغريب حمله كرده بود ، طاقت جنگ نياورد . غريب ، علامتى با آن زعفران در سينهء او بگذاشت . وقتى كه خواست از برابر غريب بگريزد ، غريب با نيزه از گردن او زد . از اسبش به زير انداخت . غلامان ، او را از زمين برداشتند . دليرى ديگر بمبارزت برآمد . علامتى به سينه او بگذاشت . سيمين و چهارمين و پنجمين بمبارزت برآمدند . و پيوسته يلان ، يكى يكى همىآمدند و غريب بر همهء ايشان علامتى ميگذاشت تا اينكه بر همه نصرت يافت و از ميدان بدرآمد . و در ايوان بنشستند . سفرهء طعام گسترده ، طعام بخوردند . آنگاه ملك ، شربت بخواست و بنوشيدن مشغول شدند . در آن هنگام ، غريب را خرد بزيان رفت و از مجلس بدر شد و همىرفت تا بقصر ملكه فخرتاج درآمد . ملكه چون او را بديد ، هوشش از تن بپريد . بانگ بر كنيزكان زد كه : بمنزل‌هاى خويشتن رويد . كنيزكان درحال ، پراكنده شدند . آنگاه ملكه برخاسته ، به او گفت : آفرين بخواجه‌اى كه مرا از غول خلاص كرد . و من تا هستم ، كنيزك او خواهم بود . چون بامداد شد ، غريب نزد ملك شد . ملك از بهر او برپاى خاست و او را پهلوى خود بنشاند . پس از آن ، بزرگان دولت در پيشگاه ملك حاضر آمدند و